پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - انقلاب اسلامى غرب و ضعف تحليل - رهدار احمد

انقلاب اسلامى: غرب و ضعف تحليل
رهدار احمد

قسمت دوم و پايانى

اشاره:
اين مقاله در صدد بيان نقاط ضعف تحليل‌هاى غربى در فهم و هضم ماهيت انقلاب اسلامى ايران بوده و ساحت تنگ مادى را مهم‌ترين دليل ضعف تحليل غرب مى‌داند در شماره پيش چهار تفسير و روايت از تفاسير نادرست غرب مورد بررسى قرار گرفت. در اين قسمت نيز برخى تفاسير ديگر تحليل و بررسى شده است.

٥. انقلاب ايران، انقلابى صرفاً شيعى و نه اسلامى
برخى از نظريه‌پردازان غرب، ضمن ايرانى خواندن مذهب تشيع، تلاش كرده‌اند تا انقلاب اسلامى را منحصراً انقلابى شيعى و نه اسلامى ياد كنند. به عنوان مثال؛ الويه روا مى‌نويسد: سال اول پيروزى انقلاب ايران، سال بيانات تند اتحاد و يكپارچگى مسلمانان بود، اما يك دهه بعد از آن، نفوذ تهران در ميان سنيان مسئله‌اى بزرگ، پيچيده و حل نشدنى باقى ماند. از طرف ديگر؛ در بين سنيان، لغزش اسلام‌گرايى‌در بنيادگرايى معاصر، احساسات ضد شيعه را دوباره زنده كرد. در امير نشين‌ها و ساير كشورهاى عربى‌خليج [فارس] شيعه بودن به معنى جاسوس و بيگانه بوده است؛ به طورى كه عربستان سعودى از صدور ويزا به شيعيان پاكستان اجتناب مى‌كند.(١)
و يا مى‌نويسد: نظرات انقلاب ايران در بين جوامع شيعى در سراسر جهان انعكاس يافت و اين امر باعث شد كه در نظر جهانيان انقلاب اسلامى مترادف با تشيع باشد. همين وضع ايران بود كه سنى‌هاى خوشبين به انقلاب اسلامى را دل‌شكسته و نااميد ساخت، و آنان توسط اخوانى‌ها و وهابى‌ها جذب شدند. ايران از جامعه شيعيان ساير كشورها به مثابه ستون پنجم استفاده مى‌كند و با همين جوامع است كه عليه ناسيوناليسم عرب مى‌رزمد و در صدد بى‌ثبات ساختن حكومت‌هاى محافظه‌كار خاورميانه است. انقلاب ايران از طرف ديگر نتوانست در ميان سنيان ريشه بگيرد. ايران از سال ١٩٩١ در صدد رفع اين نقيصه برآمد و كوشيد به عده‌اى از اسلام‌گرايان سنى نزديك شود؛ مثلاً در آسياى مركزى‌به تقويت تاجيك‌هاى فارسى زبان پرداخت تا مانع رشد تركيسم و بنيادگرايى سنى وابسته به عربستان سعودى‌و پاكستان شوند.(٢)
اسپوزيتو نيز مى نويسد: در حالى كه تصورات زيادى در سراسر جهان اسلام در حال جولان بود، موفقيت‌هاى انقلاب ايران، شمارى از حكومت‌هاى مسلمان را بيمناك كرد. شيعيان در ساير كشورهاى خليج [فارس] و پاكستان كه اقليت مهمى را تحت حكومت سنى‌ها تشكيل مى‌دادند، جسورانه هويت فرقه‌اى خودشان را اظهار كرده، مراسم عبادى خود را به جاى‌آورده، نارضايتى خود را از حكومت موجود بيان نمودند. در همين زمان، حكام مسلمان و مخالفان اسلامى با »شبه خمينى« خواندن دشمنان خويش، دولت ايران را به دليل نفوذ بى‌جا در سياست داخلى خود متهم مى‌كردند.(٣)
نكته‌اى كه مورد غفلت اين گونه نظريه‌پردازان غربى قرار گرفته است اين است كه انقلاب اسلامى ايران، در داخل مرز خود يك انقلاب كاملاً شيعى البته با رعايت حقوق ديگر مذاهب اسلامى و حتى اقليت‌هاى دينى غيراسلامى و در بيرون از آن، يك انقلاب كاملاً اسلامى است. از همين‌روست كه در قانون اساسى جمهورى اسلامى هم بر ضرورت وحدت جهان اسلام تأكيد شده است:
به حكم آيه كريمه »انّ هذه امتكم، امه واحده و انا ربكم فاعبدون«(٤) همه مسلمانان يك امت‌اند و دولت جمهورى‌اسلامى ايران موظف است سياست كلى خود را بر پايه ائتلاف و اتحاد ملل اسلامى قرار دهد و كوشش پى‌گير به عمل آورد تا وحدت سياسى، اقتصادى و فرهنگى جهان اسلام را تحقق بخشد.(٥)
و هم بر مذهب شيعه به عنوان مذهب رسمى ايران تأكيد شده است:
دين رسمى ايران، اسلام و مذهب جعفرى اثنى عشرى است و اين اصل الى‌الابد غيرقابل تغيير است و مذاهب ديگر اسلامى اعم از حنفى، شافعى، مالكى، حنبلى و زيدى داراى احترام كامل مى‌باشند.(٦)
به نظر مى‌رسد تأكيد نظريه‌پردازان غرب بر ماهيت شيعى انقلاب ايران به‌ويژه در مواقعى كه سخن از تعامل آن با جهان اسلام است و نه به هنگام تحليل رخ‌دادهاى داخلى آن بدين منظور است كه نوعى تقابل ميان آن و ديگر كشورهاى اسلامى كه غالباً سنى مذهبند، ايجاد كند. به اين مطلب با زيركى در جمله ذيل از الويه روا آمده است:
بنابراين مخالفت‌هاى مذهبى قومى و ملى در جهان اسلام نسبت به تلاش‌هاى اتحاد دهنده قوى‌تر است. اين تلاش‌ها هرچند ذهنى است و مى‌تواند مردم عامى را بسيج كند، اما نبايد فراموش كرد كه هيچ‌گاه منتج به ايجاد انترناسيونال اسلامى نخواهد شد.(٧)

٦. انقلاب ايران، انقلابى شكست خورده
يكى از مسايلى كه نظريه‌پردازان غرب تلاش مى‌كنند تا شايع و رايج شود، بحث شكست الگوى اسلام‌گرايى در ايران است. الويه روا در اين خصوص مى‌نويسد: نخستين الگوى شكست اسلام‌گرايى، انقلاب ايران است. جنگ با عراق، ايران را به پرچم‌دار تشيع و ناسيوناليسم ايرانى تبديل كرد؛ در نتيجه توده‌هاى عرب از اين الگو روى برتافتند و ضرورتاً صدور انقلاب ايران به حلقه‌هاى وابسته و اقليت‌هاى شيعه لبنان، عراق و افغانستان منحصر شد. انقلاب ايران به نظر محافظه‌كاران عرب، خطر بزرگى بود و باعث شد تا آنان در تقويت بنيادگرايى سنى تلاش كنند و بدين وسيله بتوانند مقابل پيشرفت انقلاب ايران را بگيرند. تلاش محافظه‌كاران عربى در اين جنبه دو نتيجه دربرداشت از يك سو، زياد شدن فاصله ميان شيعه و سنى و در نتيجه، ناكام‌تر ماندن انقلاب ايران. به عنوان مثال؛ عقب‌نشينى و خروج روس‌ها در سال ١٩٨٩ از افغانستان منتج به تشكيل دولت اسلامى نشد، بلكه به شدت درگيرى‌ها ميان مجاهدين افغانى نيز افزود. از طرف ديگر رژيم‌هاى كشورهاى‌عربى تقريباً موفق به تسلط بر شكل اسلام‌گرايى خود شدند و هم‌زمان به تشكيل حركت‌هاى اسلامى اقدام كردند.(٨)
جان فوران نيز معتقد به شكست انقلاب ايران مى‌باشد. وى معتقد است: از ميان همه طبقه‌هاى شركت‌كننده در انقلاب، تنها بخشى از روحانيت، بخش‌هاى برگزيده‌اى از طبقه‌هاى بازارى و تا اندازه‌اى حاشيه شهرها از انقلاب بهره بردند. بايد به خاطر داشت كه اسلام مبارزه آيت‌اللَّه خمينى تنها مورد قبول اقليتى از ده‌ها هزار روحانى ايران واقع شد و تازه در ميان اين حاميان نيز بر سر مسائل اقتصادى و سياسى اختلاف‌هاى متعدد و شديدى وجود داشت. در ميان عناصر بازارى، عده‌اى به خاطر كاهش تماس ايران با اقتصاد جهانى و فرصت‌هاى پديد آمده بر اثر انقلاب و جنگ، سود بردند، اما بسيارى نيز از لحاظ اقتصادى زيان ديدند و در معرض سركوب سياسى قرار گرفتند. گذشته از شكست همه حزب‌هاى غيردينى، روشنفكران با تعطيل شدن دانشگاه‌ها به مدت دو سال به عنوان بخشى از مبارزه اسلامى‌كردن مواجه شدند؛ حداقل ٢٠٠ هزار روشن‌فكر در فاصله سال‌هاى ١٩٨٢ ١٩٧٩ م/ ١٣٦١-١٣٥٨ ش كشور را ترك كردند. طبقه كارگر نيز امتيازهايى را كه در حيطه دست‌مزدها و كنترل بر توليد در سال ١٩٧٩ م/ ١٣٥٨ ش كسب كرده بود از دست داد؛ چون انجمن‌هاى اسلامى جاى شوراهاى كارگرى را گرفتند. بار ديگر كارخانه‌ها به كنترل مديريت درآمدند. جنگ و سركوب نيز رفاه كارگران را مختل ساخت. طبقه‌هاى حاشيه شهرى كه پشتوانه اصلى حزب جمهورى اسلامى بودند، وضع زندگى‌شان اندكى بهبود پيدا كرد، اما مشكلات مسكن، تغذيه و اشتغال در حد گسترده‌اى به همان صورت باقى ماند. جمعيت ٤/٥ ميليونى تهران يك سال بعد از انقلاب به شش ميليون نفر رسيد. زنان از مدرسه‌ها و اداره‌ها اخراج شدند. با تغيير دادن قانون خانواده، سن زناشويى از ١٨ سال به ١٣ سال كاهش يافت، اما دست مردان در طلاق دادن همسران‌شان بازتر شد. در روستاها مصادره زمين توسط دهقانان نكوهش شد يا نيروهاى مسلح زمين‌ها را به صاحبان‌شان بازگردانيدند. كردها مورد سركوب نظامى قرار گرفتند. سران ايل قشقايى در ١٩٨٠ م/ ١٣٥٩ ش به اتهام توطئه‌چينى عليه آيت‌اللَّه خمينى اعدام شدند. بدين ترتيب، اين بار هم مثل سال‌هاى١٩٠٥ - ١٩١١ م/ ١٢٨٤- ١٢٩٠ ش و ١٩٥٣ م/ ١٣٣٢ ش به محض مستقر شدن قدرت، ائتلاف مردمى درهم شكسته شد، به‌طورى كه مى‌توان گفت تنها معدودى از عناصر ائتلاف در سازمان‌هاى سياسى به هدف خويش در برپايى انقلاب نايل آمدند.(٩)
جان ال. اسپوزيتو نيز در مجموعه مقالاتى كه تحت عنوان »انقلاب ايران و بازتاب جهانى آن« گردآورى كرده است، از نويسندگانى كمك گرفته كه معتقدند انقلاب ايران هرگز نتوانسته در جوامع اسلامى تأثيرگذار باشد. ادعاى‌نويسندگان اين مقالات اين است كه انقلاب اسلامى هرگز آن‌گونه كه انتظار مى‌رفت، صادر نشد. وى، به‌رغم اين‌كه معتقد است بازتاب جهانى انقلاب ايران، هم مستقيم و هم غيرمستقيم بوده است و فعالان مسلمان در بسيارى‌از نقاط جهان از پيروزى‌هاى برادران و خواهران ايرانى خود مسرور شدند و در مبارزات خود روحيه گرفتند و نيز اين كه انقلاب ايران، به صورت الهام‌بخش براى ديگر ملت‌هاى مسلمان عمل كرده است، در ارزيابى نهايى‌اش از تأثير و بازتاب اين انقلاب، آن را مدلى غيردقيق كه به ايجاد يا هدايت تلاش‌هاى انقلابى نينجاميده و حداكثر گرايش‌هاى از پيش موجود در كشورهاى مسلمان را تقويت كرده يا شتاب بخشيده، مى‌شمارد.(١٠) وى در ادامه، مشخصاً به توصيف كمّ و كيف بازتاب انقلاب اسلامى در كشورهاى مسلمان مى‌پردازد و در همه موارد تلاش مى‌كند تحليل‌هايى بر خلاف ظاهر مستنداتى كه خود نشان مى‌دهد، ارايه مى‌دهد. برخى از اين تحليل‌ها عبارتند از:
١. مسلمانان سنى خليج پذيرش چندانى نسبت به جنبش‌هاى انقلابى به عنوان ابزارى براى ابزار نارضايتى نشان نداده‌اند. در حالى كه انقلاب ايران موجب بيدارى بسيارى از شيعيان شد و به ويژه به نسل جوان‌تر آگاهى سياسى و جرأت و جسارت بيش‌ترى نسبت به هويت و حقوق خود بخشيد، اما بازتاب فكرى و اعتقادى ايران محدود بوده است. علاوه بر اين، شورش‌هاى توده‌اى در ميان شيعيان به هيچ وجه تحقق نيافته است.
٢. شاهرخ اخوى در كتاب »بازتاب انقلاب ايران بر مصر« نشان مى‌دهد كه اخوان‌المسلمين، گروه‌هاى راديكال، سازمان‌هاى دانشجويى و چپ اسلامى همه به اين نتيجه رسيدند كه مصر نيز مى‌تواند سازمان سياسى خود را از اساس تغيير دهد. آنان از روح و راه انقلاب الهام مى‌گرفتند، اما خواهان بازتوليد مدل ايران نبودند. با گذشت چند سال، حمايت فعالان مصرى از بسيارى اقدامات و سياست‌هاى ايران كمتر شده، ولى ستايش از خود انقلاب افول نكرده است.
٣. تونس به رياست جمهورى حبيب بورقيبه معمولاً غيرمذهبى‌ترين حكومت جهان عرب تلقى مى‌شد. برعكس، معمر قذافى در ليبى در دهه ١٩٧٠، اصلاحات و قوانين اسلامى را معمول كرد. به همين نحو، بورقيبه به مخالفت با ايران برخاست و حال آن‌كه قذافى در طول جنگ ايران و عراق از ايران حمايت كرد. با اين حال، ليزا اندرسون در كتاب »تونس و ليبى: واكنش‌هايى به تحريكات اسلامى« استدلال مى‌كند كه بورقيبه و قذافى در برخى واكنش‌هاى كلى نسبت به انقلاب ايران اشتراك نظر داشتند. هر دو رهبر، الگوى اين انقلاب را تهديدى براى رهبرى سياسى خود تلقى‌مى كردند و گروه‌هاى مخالف در هر دو كشور ليبى و تونس در الگوى ايران ضرورت كلى پاسخ‌گو شدن و مسؤوليت‌پذيرى اسلامى رهبران سياسى را مى‌ديدند. حكومت بورقيبه كه انقلاب اسلامى را افراطى مى‌دانستند، نخست كوشيد اين فعالان را با برچسب »خمينيست« متهم كند و سپس رهبران آن را دستگير و به زندان افكند. حكومت همچنان به تلاش‌هاى خود در بى‌اعتبار كردن مخالفان اسلامى از طريق اتصال آنها به ايران ادامه داد؛ گرچه تقريباً شواهدى دال بر ارايه چنين ارتباطى وجود نداشت. از اين گذشته، در سال ١٩٨١، راشد الغنوشى رهبر ام. تى. آى در حمايت خود از انقلاب تعديل كرد و از كاربرد خشونت به منظور تغيير سياسى در تونس امتناع ورزيد. اندرسون معتقد است كه هرچند رويدادهاى ايران ممكن است مخالفان اسلام‌گرا را تأييد و تقويت كرده باشد، ولى نفوذ ايران در تونس و ليبى حداكثر جنبه غيرمستقيم داشته است.
٤. بيش‌ترين نفوذ مستقيم، نيرومند و پايدار ايران در لبنان بوده است، با اين حال، ريچارد تورتون در كتاب »لبنان: جدال داخلى و ارتباط با ايران« استدلال مى‌كند كه »با آن‌كه ايران از تأثير و نفوذ برخوردار است، ولى هميشه تعيين كننده مسير سياست لبنان نيست. تنها كافى است نگاهى به محمدحسين فضل‌الّله پيشواى روحانى حزب‌الّله بيفكنيم كه با وجود اذعان به نقش ايران به عنوان مدلى از انقلاب اسلامى، تصريح كرده است كه جمهورى اسلامى در لبنان را بايد هدفى دانست كه براى آينده قابل پيش‌بينى غيرممكن است«.
٥. الويه روا در كتاب »مجاهدين و آينده افغانستان« بر اين نظر است كه به رغم مجاورت افغانستان با ايران، بازتاب كلى انقلاب ايران بر مجاهدين كه اكثر آنان سنى هستند، جزيى بوده و تأثير ايران در ميان شيعيان كه تقريباً ١٥ درصد جمعيت افغانستان را تشكيل مى‌دهند، بسيار محسوس‌تر بوده است. روا بر اين نظر است كه موضع ضد آمريكايى‌ايران در حقيقت قوى تر از همبستگى اين كشور با مسلمانان است و به اين ترتيب »ايران پيوسته از هرگونه مداخله مستقيم به نفع مجاهدين مى‌پرهيزد«.
٦. چهره‌هاى مذهبى در ايران كه بر انقلاب مسلط شدند، بر مبارزه همه مخالفان تأكيد مى‌ورزيدند. نداى وحدت اين نهضت به زبان كلى اسلامى بيان مى‌شد و براى گروه‌هاى مذهبى بخصوصى طرح نمى‌گرديد. با اين حال، در عراق توجه و علاقه به انقلاب از آغاز گستره محدودترى داشت؛ به گونه‌اى كه هم حكومت و هم شهروندان يكسان به جنبش به چشم نهضتى مشخصاً شيعه‌گرايانه مى‌نگريستند. از سوى ديگر؛ از ميان آنان كه در باب وضعيت سياسى‌عراق قضاوت نادرستى داشتند، سران رژيم ايران بودند كه درباره جامعه شيعه در عراق يك رشته برداشت‌هاى غلط داشتند. تحليل آنان عمدتاً بر پايه تجربه آنان از شيعيان نجف و نه شيعيان همه عراق بود، اما به كل جامعه عراق تعميم داده شده بود. درك نادرست ديگر از عراق بر اين پايه استوار بود كه انقلابيون ايران بر اثر تجربه خود از شاه، گمان مى‌كردند كه در زير ظاهر اقتدارگرايى عراق، انفجار شورش مردمى را مى‌شد انتظار كشيد.
٧. مسلمانان آفريقا به طور سنتى از ميراث كهن اصلاح‌گرى و احياگرى اسلامى برخوردارند كه جنبش فولانى در نيجريه قرن هيجدهم و نهضت مهديون در سودان سده نوزدهم از آن جمله است. از اين رو، عجيب نيست كه در سال‌هاى اخير، سودان و نيجريه كه اولى وسيع‌ترين كشور آفريقا و دومى پرجمعيت‌ترين كشور اين قاره است، همراه با ديگر نواحى آفريقا شاهد ظهور موج اسلام‌گرايى بوده‌اند. در سپتامبر ١٩٨٣، جعفر نميرى رييس‌جمهور سودان تلاش‌هاى خود را در جهت اسلامى كردن دولت و جامعه سودان رسميت داد. نميرى درسال ١٩٦٩، طى كودتايى به قدرت رسيده بود. وى همچون معمر قذافى از ستايندگان جمال عبدالناصر رييس‌جمهور در مصر بود و انقلاب خود را زير چتر ناسيوناليسم عربى ناصر قرار داد. نميرى در همانندى ديگرى با قذافى، در دهه ١٩٧٠ به اسلام گرايش يافت تا رژيم و ايدئولوژى ناسيوناليستى خود را تقويت كند و نيز به مقابله و جذب مخالفان اسلامى خويش بپردازد. در سال ١٩٧٨، دكتر حسن الترابى رهبر اخوان المسلمين سودان به سمت دادستان كل تعيين شد و از ١٩٧٨ تا ١٩٨٣ حكومت سودان به طور فزاينده‌اى به سمت اسلامى شدن پيش رفت. از ١٩٨٣ تا ١٩٨٦ نميرى برنامه خود را در خصوص اسلامى كردن اجرا كرد كه شامل به كارگيرى دادگاه‌ها، نهادها و قوانين اسلامى بود. چرخش نميرى به سوى‌اسلام آشكارا حاصل عوامل داخلى بود، اما از واقعيت‌هاى وسيع‌تر رستاخيز اسلام در سياست مسلمانان در ميان همسايگان سودان (مصر و ليبى) و جهان گسترده‌تر اسلام نيز تأثير پذيرفت. انقلاب ايران تحولات و تمايلات موجود را تقويت كرد، اما نقش تعيين كننده در نوپيدايى اسلام در سياست سودان نداشت. اگرچه رهبران مسلمانى‌چون ترابى و صادق المهدى (رهبر مهديون و نخست‌وزير سودان در سال‌هاى ٦٧ ١٩٦٦ و از ١٩٨٦ تا ١٩٨٩) اندكى پس از انقلاب با امام خمينى در ايران ديدار كردند، اما هدف آنها بيش‌تر ابراز همبستگى با اهداف و آرمان‌هاى انقلاب بود تا اعلام تعهد به امام خمينى يا كسب حمايت ايران. در واقع، جهت‌گيرى و ديدگاه فكرى ترابى‌و صادق المهدى بسيار بيش از امام خمينى به على شريعتى نزديك بود. همچنان كه جان ا. ول در كتاب »اسلامى كردن امور در سودان و انقلاب ايران« نشان مى‌دهد، سودان از سنت اسلامى سرشارى برخوردار است. اين نقش تاريخى‌اسلام در تشكيل و توسعه سودان نوين؛ حضور سازمان‌هاى اسلامى نظير مهديه، ختميه و اخوان المسلمين؛ سنت حكومت اسلامى، علاوه بر اعتراض و مخالفت اسلامى، همه به پيش از انقلاب ايران بر مى‌گردد. در نتيجه، نه حكومت نميرى و نه مخالفان، لازم يا مفيد نديدند خيلى به حمايت ايران يا بى‌اعتبار كردن مخالفان از طريق حمله به نفوذ »خمينيسم« اتكا كنند. ول نتيجه مى‌گيرد كه تجربه اسلامى كردن در سودان پيوندى با ايران نداشت.
٨. در دهه ١٩٦٠، مسلمانان شوروى به طور فزاينده به ارزش‌ها و سنت‌هاى اسلامى روى آوردند و مجامع مخفى، نهادها و مدارس اسلامى غيررسمى توسعه يافت. به هنگام وقوع انقلاب ايران، بازتاب آن در ميان مسلمانان شوروى‌نه صرفاً به دليل رواج پذيرش افكار اسلامى ، بلكه از اين رو گسترش يافت كه با سال‌هاى دشوار زوال دوران برژنف مصادف شد. بى‌تحركى سياسى، ناكامى اقتصادى، فساد گسترده و افول سيطره مركزى در ريشه گرفتن و تثبيت علائق سنتى محلى و نهادهاى غيررسمى جديد در ميان ٥٠ ميليون مسلمان شوروى نقش داشت.
٩. بازتاب انقلاب ايران بر جوامع مسلمان جنوب شرقى آسيا عمدتاً غيرمستقيم بوده است. در مالزى و اندونزى، انقلاب، هم ايدئولوژى و عقايد سياسى اسلامى را برانگيخته و هم توانايى حكومت محلى رادر توجيه نظارت و سركوب جنبش‌هاى مخالفان اسلام‌گرا تقويت كرده است. با اين حال، در مدت زمان كوتاهى، فعالان در مالزى و اندونزى سريعاً از آيت‌الله خمينى فاصله گرفتند؛ زيرا نسبت به جهت‌گيرى و زياده‌روى‌هاى حكومت روحانى ايران نگرانى داشتند و حكومت‌هاى مالزى و اندونزى نيز براى بى‌اعتبار ساختن هرگونه مخالفت اسلامى به طرح اتهاماتى‌چون »خمينيسم« يا »اسلام راديكال« مى پرداخت. همان‌طور كه فرد فون درمهدن در كتاب »جنبش‌هاى اسلامى‌مالزى و اندونزى و ارتباط با ايران« مى‌نويسد: »انقلاب ايران همچون ديگر موقعيت‌هاى اسلامى، اثر مهمى‌بر عناصر آگاه مذهبى داشت... اين انقلاب، يك سلسله نيروهاى ديگر را تقويت كرد كه از احياى اسلام در اين منطقه قوت مى‌گرفتند. در همان حال كه زياده‌روى‌هاى نسبت داده شده به رژيم جديد در تهران و جنگ طولانى ايران و عراق جاذبه انگيزشى اوليه بسيارى از فعالان را نسبت به تجربه ايران تضعيف كرد«.(١١)
در خصوص اين تحليل‌ها توضيحات ذيل ضرورى به نظر مى‌رسد:
الف - آن‌چنان كه مشاهده مى‌شود، در تحليل‌هاى فوق، به انحاى مختلف از بيان صريح و پررنگ بازتاب و تأثير انقلاب اسلامى در ديگر جوامع اسلامى طفره رفته شده است. اين در حالى است كه با تأمل در همان مقدار مطالب ذكر شده در مقالات كتاب اسپوزيتو، مى‌توان برخى از مهم‌ترين مظاهر بازتاب انقلاب ايران در كشورهاى اسلامى را به شرح ذيل مشاهده كرد:
نقش بيداركنندگى و آگاهى‌بخشى انقلاب اسلامى (كشورهاى خليج)، تقويت اسلام‌گرايان، ايجاد نفرت عمومى‌نسبت به اسراييل كه در مخالفت علنى با پيمان كمپ ديويد تبلور يافت، جا افتادن ايده ضرورت تغيير در سازمان سياسى مصر، الهام‌گيرى از انقلاب ايران و ستايش مستمر آن (مصر)، معمول شدن اصلاحات اسلامى به دستور معمر قذافى (ليبى)، جسارت يافتن در بيان خواسته‌هاى اسلامى، مخالفت با اسلام‌زدايى و تقويت گروه‌هاى‌اسلامى از جمله جامعه حفظ قرآن كريم (تونس) تأسيس »جبهه آزادى‌بخش مسلمان بحرين« در پى تبليغ آقاى مدرسى (بحرين)، پذيرش رهبرى روحانى ايران، استفاده از تصاوير حضرت امام كه نماد و مظهر انقلاب دينى ما در خارج از كشور است در نشريات، منازل و اماكن عمومى متعلق به حزب‌الله و قرار دادن اصول و آرمان‌هاى انقلاب اسلامى ايران به عنوان يك استراتژى براى حزب‌الله (لبنان)، تشكيل اتحاد هشت‌گانه احزاب تشيع در برابر اتحاد هفت‌گانه احزاب سنى، ايجاد و تشديد روحيه مقاومت دينى آنها در برابر شوروى و ايجاد فضاى امن و بى‌مخاطره براى مجاهدان و خانواده‌هاى آنها در ايران (افغانستان)، رشد نهاد، انجمن‌ها و مدارس اسلامى، رشد تقاضاها و درخواست‌هاى مناسب با فرهنگ ايرانى، نهادينه شدن رسمى آموزش‌هاى اسلامى، تقاضاى برچيده شدن مرز رسمى‌ميان ايران و آذربايجان شوروى و... (شوروى)، تقويت شدن »جبهه آزادى بخش ملى مورو« و نيز تقويت ساير اسلام‌گرايان به گونه‌اى كه فرد فون درمهدن در كتاب »جنبش‌هاى اسلامى مالزى و اندونزى و ارتباط با ايران« مدعى مى‌شود: »اسلام در هيچ جاى ديگرى چنين پيروزى قاطعى بر نيروهاى غرب نداشته است« (شرق آسيا).
موارد ياد شده، تنها برخى از اعترافاتى است كه نويسندگان مقالات كتاب اسپوزيتو براى چفت و جور كردن تحليل‌هاى انحرافى و تحريفى خود مبنى بر بازتاب اندك و كم و احياناً منفى انقلاب ايران در سرزمين‌هاى اسلامى‌ناگزير از اعتراف بدان‌ها شده‌اند. اين موارد، علاوه بر اين‌كه بخش كمى از تأثيرات و بازتاب‌هاى انقلاب اسلامى در كشورهاى اسلامى را نشان مى‌دهد و به طور حتم، موارد واقعى اين تأثيرات به مراتب بيش‌تر از اين‌هاست، از سوى ديگر، در اكثر قريب به اتفاق موارد، مصاديق جزئى و كوچك و غيرمحورى بازتاب‌هاى مذكور است. به نظر مى‌رسد از سر تعمد تلاش شده است تا تأثيرات كلان، مستمر و بنيادينى كه انقلاب اسلامى در كشورهاى مذكور داشته است، ناديده گرفته شود.
ب - نويسندگان مذكور تلاش كرده‌اند تا در مواردى كه اذعان به تأثير انقلاب اسلامى بر نهضت‌هاى آزادى‌بخش، جريان‌هاى اسلام‌گرا و توده‌هاى مردم كشورهاى مسلمان داشته‌اند، منشأ تأثير آن را تقليل دهند. از همين‌رو، همواره تأكيد كرده‌اند كه آن كشورها بيش از آن‌كه متأثر از آراء و انديشه‌هاى حضرت امام باشند، متأثر از آراء دكتر شريعتى هستند. به عنوان مثال؛ در مورد بازتاب انقلاب اسلامى در كشورهاى جنوب شرق آسيا مى‌نويسند:
در حالى كه [امام] خمينى مظهر قدرت و نيروى انقلاب اسلامى است، اثرگذارى ايران بر مالزى و اندونزى بيش‌تر مديون نوشته‌هاى على شريعتى بوده است تا [امام] خمينى. آثار شريعتى به طور گسترده در دسترس است و در نشريات متنفذى چون پريسما، رساله و داكوه [دعوت] آزادانه مورد بحث و بررسى قرار مى‌گيرد.
يا در مورد بازتاب انقلاب اسلامى در سودان مى‌نويسند: در واقع، جهت‌گيرى و ديدگاه فكرى ترابى و صادق المهدى بسيار بيش از [امام] خمينى به على شريعتى نزديك بود.
حتى در مورد بازتاب انقلاب اسلامى در لبنان مى‌نويسند: بنيان‌گذار امل، سيد موسى صدر كه غيبت او در سال ١٩٧٨ نقطه عطف مهمى در تحرك و بسيج شيعيان بود از ايدئولوژى و آرمانى حمايت كرد كه بيش از تجديدنظر طلبى شيعى آيت الّله خمينى به اصلاح‌طلبى على شريعتى‌نزديك بود.
به نظر مى‌رسد تلاش گسترده آنها براى جايگزينى دكتر شريعتى به جاى حضرت امام، به منظور به حاشيه راندن وجه تأثير دينى انقلاب اسلامى كه نماد آن حضرت امام مى‌باشد در كشورهاى مذكور باشد.
ج - نويسندگان مذكور در كشورهايى كه هم‌زمان و يا پس از جريان اسلام‌خواهى انقلابيون ايرانى به شكل كاملاً مشابهى شاهد رشد اسلام‌گرايى بوده‌اند، تلاش كرده‌اند تا وانمود كنند كه اين اسلام‌خواهى ارتباطى با انقلاب اسلامى‌ايران نداشته و بلكه بيش‌تر جنبه داخلى و يا حداقل جنبه غيردينى داشته است. به عنوان مثال در مورد بازتاب انقلاب اسلامى در سودان مى‌نويسند:
چرخش نميرى [رييس‌جمهور اسبق سودان] به سوى اسلام، آشكارا حاصل عوامل داخلى بود، اما از واقعيت‌هاى وسيع‌تر رستاخيز اسلام در سياست مسلمانان در ميان همسايگان سودان (مصر و ليبى) و جهان گسترده‌تر اسلام [(نه مشخصاً انقلاب ايران)] نيز تأثير پذيرفت. انقلاب ايران تحولات و تمايلات موجود را تقويت كرد اما نقش تعيين كننده در نوپيدايى اسلام در سياست سودان نداشت. اگرچه رهبران مسلمانى چون ترابى و صادق المهدى(رهبر مهديون و نخست‌وزير سودان در سال‌هاى ٦٧ ١٩٦٦ و از ١٩٨٦ تا ١٩٨٩) اندكى پس از انقلاب، با [امام] خمينى در ايران ديدار كردند، اما هدف آنها بيش‌تر ابراز همبستگى با اهداف و آرمان‌هاى انقلاب بود تا اعلام تعهد به [امام] خمينى يا كسب حمايت ايران.
و يا در مورد بازتاب انقلاب اسلامى در شوروى مى‌نويسند: در دهه ١٩٦٠، مسلمانان شوروى به طور فزاينده به ارزش‌ها و سنت‌هاى اسلامى روى آوردند و مجامع مخفى، نهادها و مدارس اسلامى غيررسمى توسعه يافت. به هنگام وقوع انقلاب ايران، بازتاب آن در ميان مسلمانان شوروى‌نه صرفاً به دليل رواج پذيرش افكار اسلامى ، بلكه از اين رو گسترش يافت كه با سال‌هاى دشوار زوال دوران برژنف مصادف شد. بى‌تحركى سياسى، ناكامى اقتصادى، فساد گسترده و افول سيطره مركزى در ريشه گرفتن و تثبيت علائق سنتى محلى و نهادهاى غيررسمى جديد در ميان ٥٠ ميليون مسلمان شوروى نقش داشت.
و يا در مورد بازتاب انقلاب اسلامى در ليبى مى‌نويسند: قذافى ضرورى دانست كه در طول جنگ ايران و عراق با ايران متحد شود، با اين حال، به طورى كه آندرسون مى‌نويسد: »اين روابطى بود كه بيش از ارزش‌هاى مشترك، بر اشتراك در خصومت‌ها و نفرت‌ها متكى بود«. عمدتاً نسبت به آن چيزى كه هر دو رژيم آن را نفوذ وحشتناك امپرياليسم غرب مى‌انگاشتند.
د. نويسندگان مذكور تلاش كرده‌اند تا مكرر به مواردى از سرخوردگى كسانى كه دل به انقلاب اسلامى سپرده‌اند اشاره كنند تا از اين طريق نشان دهند كه اگر هم انقلاب ايران در آغاز تأثيرى داشته است، ديرى نپاييده است كه اين تأثيرگذارى مثبت به تأثيرگذارى منفى تبديل شده است. به عنوان مثال؛ در خصوص تأثير انقلاب اسلامى در سودان مى‌نويسند: در سال ١٩٨١، راشد الغنوشى رهبر ام. تى. آى در حمايت خود از انقلاب تعديل كرد و از كاربرد خشونت به منظور تغيير سياسى در تونس امتناع ورزيد.
و يا در خصوص تأثير انقلاب اسلامى در جنوب شرق آسيا مى‌نويسند: فعالان مسلمان در آسياى جنوب شرقى همچون همگنان خود به انقلاب ١٣٥٧ متوسل شدند و تهران را واداشتند پاسخ توجهات و احترامات آنها را به آيت‌الّله [ خمينى ] بپردازند. با اين حال، در مدت زمان كوتاهى، فعالان در مالزى‌و اندونزى سريعاً از [ امام ] خمينى فاصله گرفتند؛ زيرا نسبت به جهت‌گيرى و زياده‌روى‌هاى حكومت روحانى‌ايران نگرانى داشتند و حكومت‌هاى مالزى و اندونزى نيز براى بى‌اعتبار ساختن هرگونه مخالفت اسلامى به طرح اتهاماتى چون »خمينيسم« يا »اسلام راديكال« مى‌پرداختند.
ه . نويسندگان مذكور، به دليل جهل در ماهيت انقلاب اسلامى، اولاً بازتاب آن را تنها به جوامع اسلامى محدود كرده‌اند و ثانياً در همان جوامع اسلامى هم بازتاب را تنها در مواردى جستجو كرده‌اند كه مستقيماً گروه يا جريانى به نوعى وابستگى به ايران اسلامى داشته باشد. اين در حالى است كه اولاً نظر به ماهيت دينى انقلاب اسلامى، نبايد محدوده تأثيرگذارى آن را به گستره جوامع اسلامى منحصر كرد. استدلال اين است كه در جهان قرن بيستم كه اساساً بشر از دين روى برتافته و بر اين گمان است كه ديگر عصر دين و توان آن در اداره حيات سياسى اجتماعى بشر گذشته است،(١٢) انقلابى با اتكاء به دين صورت گرفته است و به طور طبيعى اولين پيام آن اين است كه حتى در قرن بيستم نيز مى‌توان به دين تكيه كرد و با اتكاء به آن تحول و پويايى ايجاد كرد. به تبع اين پيام، در بسيارى از دانشگاه‌هاى معتبر اروپا و آمريكا كرسى‌هاى دين‌پژوهى و در بيرون از دانشگاه‌ها، مؤسسات دين‌پژوهى از رشد روزافزونى برخوردار شد.(١٣) اين امر نيز مى‌تواند يكى از مهم‌ترين بازتاب‌هاى جهانى انقلاب اسلامى ديده شود كه به كلى از نگاه نويسندگان مقالات كتاب اسپوزيتو به دور مانده است.
از سوى ديگر، حتى در جوامع اسلامى نيز مفهوم تأثيرگذارى انقلاب اسلامى از معنى گسترده‌تر از آنچه نويسندگان مذكور تلقى كرده‌اند، دارد. اين بازتاب تنها بدين معنا نيست كه حتماً بايد در آن كشورها نيز انقلابى آن هم كاملاً تحت فرماندهى ايران! صورت گرفته باشد، بلكه بدين معنى است كه انقلاب ما از وجوه متفاوتى توانسته در آنها تأثيرگذار باشد. به عنوان مثال؛ در فلسطين، لبنان، افغانستان و ديگر كشورهاى اسلامى كه خود درگير جنگ بوده‌اند، بيش‌تر صبغه ضد امپرياليستى انقلاب اسلامى و در كشورهايى كه خود درگير با حاكمان مستبد و عمدتاً دست‌نشانده خود درگير بوده‌اند، بيش‌تر صبغه آزادى‌خواهى و استقلال طلبى انقلاب اسلامى و در كشورهايى كه در شرايط انفعال نسبت به يكى از ايسم‌هاى شرقى و غربى بوده‌اند، بيش‌تر پيام اصالت به خويشتن اسلامى انقلاب اسلامى و... تأثيرگذار بوده است.

انقلاب ايران؛ انقلابى پوپوليستى
يكى ديگر از دريافت‌هاى اشتباه نظريه‌پردازان غرب از ماهيت انقلاب اسلامى اين است كه توجه ويژه رهبران انقلاب اسلامى به مردم را با واژه منفى پوپوليسم(١٤) ياد كرده‌اند. اين در حالى است كه آن‌چه در تعريف پوپوليسم آمده با آن‌چه وجود آن را در ايران ادعا مى‌كنند، ناهم‌خوانى دارد. در تعريف پوپوليسم آمده است:
بزرگ‌داشت مفهوم مردم يا خلق تا حدّ مفهومى مقدس و باور به اين‌كه هدف‌هاى سياسى را مى‌بايد به خواست و نيروى مردم، جدا از حزب‌ها و نهادهاى موجود پيش برد. مردم‌باورى خواست مردم را عين حق و اخلاق مى‌داند و اين خواست را برتر از همه سنجه‌ها و سازوكارهاى اجتماعى مى‌شناسد و بر آن است كه مى‌بايد ميان مردم و حكومت رابطه مستقيم وجود داشته باشد.(١٥)
اما مستند نظريه‌پردازان غربى در پوپوليسم خواندن انقلاب اسلامى، برخى از جملاتى است كه حضرت امام (ره) از آن حيث كه رهبر مردم بوده به نمايندگى از آنها گفته است. به عنوان مثال؛ جان فوران مى‌نويسد: فرهنگ سياسى مسلط و در حال پيدايش، به اسلام پوپوليستى آيت‌اللَّه خمينى تعلق داشت... آيت‌اللَّه خمينى در اواخر سال ١٩٧٨ م/ ١٣٥٧ ش گفته بود: من حرف مردم را مى‌زنم... ما همان مطلبى را تعقيب مى‌كنيم كه در نهاد و آرزوى ديرينه آنهاست. [آنها] ما را خدمتگذار خود مى‌دانند. از اين جهت، من مسائلى را كه هميشه خواست ملت است طرح مى‌كنم. زبانى كه آيت‌اللَّه خمينى در سخنان خود مردم را مخاطب قرار مى‌داد، شامل عبارتى نظير: »مردم آگاه، مبارزه و شجاع ايران«، »ملت عزيز و شجاع« و »ايران مظلوم« بود و همه اين‌ها احساسات ملى مردم را برمى‌انگيخت. او مدام اصطلاحات اسلامى »امت مبارز اسلامى« و »مردم مسلمان ايران« را به كار مى‌برد. روحانيت عملاً با به كارگيرى عباراتى نظير: »انتظار مى‌رود همه ملت اسلام مشاركت كند«، »اين يك تكليف الهى است كه بايد انجام شود«، »اين يك تكليف الهى است« و »بر عهده مردم ايران است« و... مردم را به شركت در راهپيمايى‌ها دعوت مى‌كرد... از مضمون‌هاى ديگر پوپوليسم مذهبى تأكيد بر فضيلت شهادت بود كه به مردم در تظاهرات عظيم جرأت و جسارت مى‌بخشيد.(١٦)
واقعيت اين است كه در تعاريف غربى‌ها مرز مشخصى ميان پوپوليسم و خدوم مردم بودن وجود ندارد. آيا اگر يك نماينده مردم به وعده‌هايى كه پيش از احراز منصبش به مردم داده كه مسلماً احقاق حقوق مردم در رأس آنها مى‌باشد بخواهد عمل كند و بر آنها پاى بفشارد، پوپوليست خواهد بود؟ در غير اين صورت، آيا اساس نمايندگى مورد سؤال قرار نمى‌گيرد؟
آنچه را كه فوران در خصوص تكليف خوانده شدن شركت در انتخابات توسط رهبران دينى انقلاب ايران مطرح كرده، در بدترين و نازل‌ترين شكل خود، نوعى تبليغات البته از سنخ دينى آن خواهد بود و تنها در صورتى مى‌تواند مورد پرسش و ترديد قرار گيرد كه پيش از آن، اساس تبليغات در نظام سياسى مورد ترديد قرار گرفته باشد.
از سوى ديگر؛ برخلاف آن‌چه در تعريف پوپوليسم آمده كه »خواست مردم را عين حق و اخلاق مى‌داند«، در انقلاب اسلامى و به‌ويژه در انديشه سياسى حضرت امام (ره) مردم چنين جايگاهى ندارند. آن‌چه براى حضرت امام (ره) مهم است، ديدگاه اسلام است، او مى‌خواهد مردم خواست‌هاى خود را با خواست‌هاى اسلام تنظيم كنند، نه اين‌كه حكومت اسلامى خواست‌هاى خود را با خواست‌هاى مردم تنظيم كند. البته حضرت امام (ره) نظر به اين‌كه به مردم و ايمان آنها به اسلام باور داشت، معتقد بود كه »ملت اسلام را مى‌خواهد«.
اشتباه نظريه‌پردازان غربى در اين است كه تصور مى‌كنند تنها شكل شايسته ارتباط مردم با حكومت همان شكلى‌است كه آنها در انواع دموكراسى هاى خود بيان كرده‌اند. اين در حالى است كه نوع رابطه ويژه‌اى كه اسلام ميان حاكم، حكومت و مردم برقرار مى‌كند به مراتب از انواع دموكراسى‌هاى غربى مترقى‌تر است: در اسلام، از سويى، حكومت تكليف و رسالت حاكم تلقى شده؛ از سويى، حاكم، خادم مردم معرفى شده و از سويى، مردم در حين اين‌كه »ولى‌نعمت« حاكمان هستند، مطيع و فرمان‌بردار نيز هستند.


پى نوشت‌ها:
١. تجربه سياسى اسلام، صص ١٣٥ ١٣٦.
٢. تجربه سياسى اسلام، ص ١٩٦.
٣. جان ال اسپوزيتو، انقلاب ايران و بازتاب جهانى آن، ترجمه محسن مديرشانه‌چى، (تهران: باز، چ ١، ١٣٨٢)، صص ٥٠ ٤٩.
٤. سوره مباركه انبياء، آيه شريفه ٩٢.
٥. قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، فصل اول، اصل يازدهم.
٦. همان.
٧. تجربه سياسى اسلام، ص ١٣٦.
٨. همان، صص ١١٧ ١١٨.
٩. مقاومت شكننده، صص ٥٨٦ ٥٨٨.
١٠. جان ال اسپوزيتو، انقلاب ايران و بازتاب جهانى آن، ترجمه محسن مديرشانه‌چى، (تهران: باز، چ ١، ١٣٨٢)، ص ١٩.
١١. ر. ك: انقلاب ايران و بازتاب جهانى آن، صص ٢٠ ٣٠.
١٢. براى اطلاع تفصيلى، ر.ك: احمد رهدار، »وضعيت دين در جهان پيش از پيروزى انقلاب اسلامى«، ماهنامه رواق انديشه، ش ٤٠، صص ٣ - ٢٩.
١٣. براى اطلاع تفصيلى، ر.ك: مهدى گلشنى، علم و دين و معنويت در در آستانه قرن بيست‌ويكم، (تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چ ١، ١٣٧٩).
١٤. Populism .
١٥. داريوش آشورى، دانش‌نامه سياسى، (تهران: مرواريد، چ ٥، ١٣٧٨)، ٢٩٩.
١٦. مقاومت شكننده، ص ٥٧٤.